لسان الملك سپهر

327

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

امير دانستند و بنى لؤىّ گفتند : ما ابو سفيان را رئيس خود شماريم . و ميسره گفت : ما جز محمد بن عبد اللّه را مقدّم نداريم و بنى هاشم نيز بر اين شدند . ابو جهل چون اين بشنيد تيغ بركشيد و گفت : اگر شما محمد را بر خود مقدم بداريد ، من اين تيغ بر شكم خود نهم و چنان فشار كنم كه از پشتم سر بدر كند ، حمزه عليه السّلام شمشير برآورد و گفت : اى زشت كردار ناكس تو ما را از كشتن خود بيم دهى ، سوگند با خداى كه نمىخواهم جز آنكه خداى دستها و پاهاى تو را قطع كند و ديدگانت را كور نمايد . رسول خداى فرمود : أغمد سيفك يا عمّاه و لا تستفتحوا سفركم بالشّرّ دعوهم يسيرون أوّل النّهار و نحن نسير آخره فانّ التّقديم لقريش . يعنى : اى عمّ تيغ خود را در غلاف كن و استفتاح سفر به شرّ و خلاف مفرماى بگذار تا ايشان اول روز كوچ دهند و آخر روز ما خواهيم شد در هر حال تقدم قريش راست . پس ابو جهل با مردم خود از بنى هاشم بر يك سوى شد و اين شعرها بخواند : بيت لقد ضلّت حليف « 1 » بنى قصىّ * و قد زعموا بتسييد اليتيم و راموا للخلافة غير كفو * فكيف يكون فى الامر العظيم و انّى فيهم ليث حمّى * بمصقول ولى جدّ كريم فلو قصدوا عبيدة او ظليما * و صخر الحرب ذا الشّرف القديم لكنّا دائمين لهم و كنّا * لهم تبعا على حلف ذميم چون كلمات او به عرض عباس رسيد اين سخنان را در جواب او فرمود : بيت الا ايّها الوغد « 2 » الّذى رام ثلبنا « 3 » * أ تثلب قرنا فى الرّجال كريم و لو لا رجال قد عرفنا محلّهم * و هم عند نافى محدب « 4 » و مقيم لدارت سيوف يفلق « 5 » الهام « 6 » حدّها * بايدى رجال كاللّيوث تقيم

--> ( 1 ) . حليف : هم‌سوگند و هم‌عهد ، حلف : سوگند خوردن . ( 2 ) . وغد : مردم ناكس را گويند . ( 3 ) . ثلب : عيب كردن ، مثالب : عيبها . ( 4 ) . حدب : به فتحين : زمين بلند . ( 5 ) . فلق : شكافتن . ( 6 ) . هامه : سر را گويند ، جمع هام باشد .